تبليغاتX
به نام او که اگر حکم کند همه محکومیم




به نام او که اگر حکم کند همه محکومیم

مردی که از میان دره ای در کوهای "پیرنه" می گذشت،به چوپان پیری بر خورد که از غذای

 

خود به او تعارف کرد . با هم غذا خوردند و مدتی دراز در کنار هم نشستند و درباره ی زندگی

 

گپ زدند . مرد گفت :

 

_ اگر کسی به خدا اعتقاد داشته باشد ،ناچار باید بپذیرد که آزاد نیست ، زیرا خدا بر هر قدم حاکم

 

است.

 

چوپان در پاسخ ، او را به سوی مسیلی برد که در آن هر صدایی با وضوح کامل طنین می انداخت

 

و به آن مرد گفت :

 

_زندگی،این دیوار هاست و سرنوشت،فریادی است که هر یک از ما بر می آوریم . آنچه ما انجام

 

می دهیم ، به سوی قلب "او" بالا میرود و به همین شکل به سوی ما بر می گردد. آنچه خدا می

 

کند بازتاب اعمال خود ماست.

 



ادامه مطلب
لینک ثابت| شنبه سی ام تیر 1386ساعت 9:8 توسط حدیثه |

همه می پرسند:

چیست در زمزمه ی مبهم آب ؟

چیست در همهمه ی دلکش برگ؟

چیست در بازی آن ابر سپید؟

روی این آبی آرام بلند

که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال؟

چیست در خلوت خاموش کبوترها؟

چیست در کوشش بی حاصل موج؟

چیست در خنده ی جام

که تو چندین ساعت

مات و مبهوت به آن می نگری؟

نه به ابر

نه به آب

نه به برگ

نه به آبی آرام بلند

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

نه به این خلوت خاموش کبوترها

من به این جمله نمی اندیشم

من مناجات درختان را هنکام سحر

رقص عطر گل یخ را با باد

نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه

صحبت چلچه ها را با صبح

نبض پاینده ی هستی را در گندم زار

گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل

همه را می شنوم

                    می بینم

من به این جمله نمی اندیشم

به تو می اندیشم

ای سرا پا همه خوبی

تک و تنها به تو می اندیشم

همه جا

همه وقت

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را تنها تو بدان

تو بیا

تو بمان با من تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب !

من فدای تو ، به جای همه گل ها تو بخند!

اینک این من ، که به پای تو افتادم باز،

ریسمانی کن از آن موی دراز ،

تو بگیر،

تو ببند !

تو بخواه !

پاسخ چلچله ها را تو بگو ،

قصه ی ابر هوا را تو بخوان

تو بمان با من ،تنها تو بمان!

در دل ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی ست ،

آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش!!!

 

 

 



ادامه مطلب
لینک ثابت| شنبه سی ام تیر 1386ساعت 9:5 توسط حدیثه |

امشب بر آستان جلال تو

آشفته ام ز وسوسه ی الهام

جانم از این تلاش به تنگ آمد

ای شعر ... ای الهه ی خون آشام

 

دیریست کان سرود خدایی را

در گوش من به مهر نمی خوانی

دانم که باز تشنه ی خون هستی

اما ... بس است اینهمه قربانی

 

خوش غافلی که از سر خود خواهی

با بنده ات به قهر چه ها کردی

چون مهر خویش در دلش افکندی

او را ز هر چه داشت جدا کردی

 

دردا تا به روی تو خندیدم

در رنج من نشستی و کوشیدی

اشکم چو رنگ خون شقایق شد

آن را به جام کردی و نوشیدی

 

چون نام خود به پای تو افکندم

افکندیم به دامن دام ننگ

آه... ای الهه کیست که می کوبد

آئینه ی امید مرا بر سنگ ؟

 

در عطر بوسه های گناه آلود

رویای آتشین تو را دیدم

همراه با نوای غمی شیرین

در معبد سکوت تو رقصیدم

 

اما...دریغ و درد که جز حسرت

هرگز نبوده باده به جام من

افسوس...ای امید خزان دیده

کو تاج پر شکوفه ی من؟

 

از من جز این دو دیده ی اشک آلود

آخر بگو ... چه مانده که بستانی؟

ای شعر... ای الهه ی خون آشام

دیگر بس است ... این همه قربانی!



ادامه مطلب
لینک ثابت| شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 14:36 توسط حدیثه |

گفتم امروز یه گریزی بزنم به دوران مهد کودکم:

 

من پیشیم ناز می کنم ناز ناز ناز

 

از دوروغکی خواب می کنم خواب خواب خواب

 

آقا موش رو قاپ می زنم قاپ قاپ قاپ

 

با چنگولام ریش میکنم ریش ریش ریش

 

ملچ و مولوچش می کنم نم نم نم

 

 

 

 



ادامه مطلب
لینک ثابت| شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 14:30 توسط حدیثه |

دلم گرفته است

دلم گرفته است

 

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

 

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد

 

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی ست

 



ادامه مطلب
لینک ثابت| شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 19:8 توسط حدیثه |
 



ادامه مطلب
لینک ثابت| جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 1:33 توسط حدیثه |

قسمت نمی شه انگاردست تو رو بگیرم

برای آخرین بار برای تو بمیرم

گریه نکن که اشکات برای من یه درد

تحمل غم تو من دیوونه کرده

هیچکی مثل من تو رو دوست نداره

این از تو چشام می تونی بخونی

تو بودی جونم و

عمرم و

کسی که می خواستم و

قسم راستم و

که می خوای بدونی

واسه ی عشق تو همه چی دادم و

به جز غرورم و که اونم رفته به باد

بود و نبودم وهمه وجودم و واسه تو دادم

و تو می گی من و نمی خوای



ادامه مطلب
لینک ثابت| جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 1:18 توسط حدیثه |

شهر هرت

شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب

شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگ ر  رو مي شناسن

شهر هرت جايي است که همه ب َد َ ن مگر اينکه خلافش ثابت بشه

شهر هرت جايي است که دوست بعد از شنيدن حرفات بهت مي گه:‌ دوباره لاف زدي؟؟

شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند

شهر هرت جايي است که درختا علل اصلي ترافيک اند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند

شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند

شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند

شهر هرت جايي است که همه با هم مساويند و بعضي ها مساوي تر

شهر هرت جايي است که براي مريض شدن و پيش دکتر رفتن حتماْ بايد پارتي داشت

شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده چند چادر برپا کرد

شهر هرت جايي است که خنده عقل را زائل مي کند

شهر هرت جايي است که زن بايد گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش مي گن مرواريد در صدف

شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسيشونو در بيارن

شهر هرت جايي است که 33 بچه کشته مي شن و ماموراي امنيت شهر مي گن: به ما چه. مادر پدرا مي خواستند مواظب بچه هاشون باشند

شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن اما سريال هاي تلويزيونيشو توي کاخها مي سازن

شهر هرت جايي است که 2 سال بايد بري سربازي تا بليط پاره کردن ياد بگيري

شهر هرت جاييه که موسيق ي حرام است حرام

شهر هرت جايي است که همه با هم خواهر برادرن اما اين برادرا خواهرا رو که نگاه مي کنن ياد تختخواب مي افتن

شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه

شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه

شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي

شهر هرت جايي است که همه شغلها پست و بي ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار

شهر هرت جايي است که وقتي مي ري مدرسه کيفتو مي گردن مبادا آينه داشته باشي

شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است

شهر هرت جايي است که توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي اما همسرتو نه ...

شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي کني مي گه: نمي دونم هر چي بابام بگه

شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر رو دعوت مي کني و شام مي دي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن

شهر هرت جايي است که هرگز نمي شه تو پشت بومش رفت مگر اينکه از يک طرفش بيفتي ..

شهر هرت جايي است که .......

خدايا اين شهر چقدر به نظرم آشناست !!!!!!

 

                                                  



ادامه مطلب
لینک ثابت| جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 1:14 توسط حدیثه |
وبلاگ من
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
طراح قالب
در باره وبلاگ
هر کس بد ما ز خلق گوید
ما سینه ز او نمی خراشیم
ما خوبی او ز خلق گوییم
تا هر دو دروغ گفته باشیم

نویسندگان
امکانات


اين سایت را 
صفحه خانگي خود كنید ! تماس با مدیر سایت ! اضافه کردن این سایت به علاقه مندیها ! لینک RSS
آرشیو موضوعی
آرشیو
آبان 1388
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
آذر 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
پیوندهای روزانه
لینک دوستان
زندگی و عشق
حسین احمدی
شترهای سیاه
lمهتاب عزیز
گلنار جون
تک پسر::قالب ساز
لوگوی دوستان
طراح حرفه ای قالب های وبلاگ

جستجو
جستجو در وبلاگ
Googleجستجو در گوگل
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها:

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

:طراح قالب:
تک پسر یک سایت واقعا تک