من از آینده می ترسم....من از فرداهای نیامده می ترسم....من می ترسم از کوچه های نا آشنا روزگار بگذرم....می ترسم به بن بست برسم....اگر راه برگشتی نبود چه باید بکنم؟؟؟می ترسم....ولی امید خواهم داشت آنکه دوستش دارم کمکم کند و راه را نشانم دهد...تنهایم نگذار.....
نظر یادتون نره!!
لينك ثابت|
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 5:2 توسط حدیثه
|
توضيحات
هر کس بد ما ز خلق گوید ما سینه ز او نمی خراشیم ما خوبی او ز خلق گوییم تا هر دو دروغ گفته باشیم